تبليغاتX
JMS دل نوشته های





















JMS دل نوشته های


چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد

چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت مي كشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ غول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است مي پرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بس كه مريض داري كرد

 و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار مي شكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه...

چون مادرند!

+نوشته شده در یکشنبه 1390/03/15ساعت17:27توسط محمد متین راد | |

 
می دانید؟
خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار، گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنش وقتی که دولا شده و چای تعارف می کند.
 
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که آرام، آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
 ...
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوشحال تر باشد، سنگین تر باشد، جذاب تر باشد، خانه دارتر باشد، عاقل تر باشد.
خشونت، آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد.

خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.
خشونت، آزار، تحقیر، همان "زن صفت"، "مثل زن گریه می کرد" هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با "فلانی و بیساری معاشرت نکن چون ..." "فلان لباس را نپوش چون ..." است.  چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود
خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت، توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها ...

کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند.
"قدرت"، "شادی" و "باور به خویشتنی" که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاه "هرگز" ترمیم نمی شود ...
 
 
پ.ن : کلی بود ، هرچیزی یه استثنا داره ... سعی کنیم همه مون جزو اون استثناها باشیم.

+نوشته شده در شنبه 1390/01/13ساعت16:13توسط کیوان | |

 

I never knew there would be a better tomorrow
But you've come into my life and taken away all my sorrow

My days of sadness are a thing of the past
Because I have found true love at last

My days of emptiness are gone for good
Because you fill a void in my heart that you should

You've opened a window
You've shown me the light
And my love for you will continue to burn bright

+نوشته شده در شنبه 1389/06/13ساعت2:19توسط کیوان |

 

پياده از کنارت گذشتم، گفتی:" چندی خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشين لباسشويی بنشين!"

 در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدايت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زيرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

 در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پيچ وزنت را بيندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جايت را به من تعارف کنی

 در سينما نيکی کريمی موقع زايمان فرياد کشيد و تو بلند گفتی:"زهرمار!"

در خيابان دعوايت شد و تمام ناسزاهايت، فحش خواهر و مادر بود

 در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهايم را دراز کنم

نتوانستم به استاديوم بيايم، چون تو شعارهای آب نکشيده می دادی

 من بايد پوشيده باشم تا تو دينت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

 تو ازدواج نكردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتی ترشيده

 عاشق که شدی مرا به زنجير انحصارطلبی کشيدی

عاشق که شدم گفتی مادرت بايد مرا بپسندد

 من بايد لباس هايت را بشويم و اتو بزنم تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگويند آقای دکتر

 وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

.

.

.

.

روز مردت مبارک!  هرچند با تاخیر

و خیره می مانم در آن زن و زنانگی اش .... 

پ.ن : و همچنان خیره می مانم در آن زن و زنانگی اش .....

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/16ساعت16:58توسط کیوان | |


حالتی که شما جستجو می کنید حالت جنین در رحم مادره که بی دوندگی ، کشمکش و تملق در میون جدار گرم و نرم خوابیده ، آهسته خون مادرش رو می مکه و همه ی خواهش ها و احتیاجاتش خود به خود برآورده میشه. این همون نوستالژی بهشت گمشده ایست که در ته وجود هر بشری وجود داره : آدم در خودش و تو خودش زندگی می کنه. شاید یه جور مرگ اختیاریست ...
دیدم میزبانم ... به شکل بچه در زهدان مادرش درآمده و روی تخت افتاده است. رفتم نزدیک شانه ی او را گرفتم و تکانش دادم ، اما او به همان حالت خشک شده بود.

وقتی که خواستم در رختخوابم بروم چند بار با خود گفتم : «مرگ ، مرگ» ... تنها چیزی که از من دلجویی می کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندکی می کردم انس نگرفته بودم ... تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.
همه یادبودهای گمشده و ترس های فراموش شده ام از سر نو جان می گرفت : ترس این که متکا تیغه خنجر بشود ... ترس این که تکه نان لواشی که به زمین می افتد مثل شیشه بشکند. دلواپسی این که اگر خوابم ببرد ، روغن پیه سوز به زمین بریزد و شهر آتش بگیرد ... هول و هراس این که صدایم ببرد و هرچه فریاد بزنم کسی به دادم نرسد.

حالا می دانم که خدا خودش دو دسته مخلوق آفریده ، خوشبخت و بدبخت ... از اولی ها پشتیبانی می کند و بر آزار و شکنجه دسته دوم ، به دست خودشان ، می افزاید.

نقل از «روان داستان های صادق هدایت»  نوشته ی دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان

عشق من به هدایت در داستانهایش خلاصه نمی شود ، عشق من به تمام زندگی اوست ... تمام افکار او برگرفته از ذهنی روشن بین و حقیقت نگر است که پرده های ظاهر را از جلوی چشم برمی دارد تا شاید کمی در فلسفه ی حضور و ظهور و وجود خود بیاندیشیم که به راستی چرا ؟
اما به این اعتراف می کنم که همواره از نگاه به هدایت و متن سوزنده اش بیم داشته ام ، از انحرافات بیم داشته ام ... شاید ترجیح بدهم که مثل هزاران نفر دیگر چشم و گوش خود را بسته نگاه دارم و با فرار از درد افسردگی به این گیتی دل خوش کنم ...
در این تناقض دردناک از هر طرف بنگری پیروز و شکست خورده ای .... اما به راستی کدامیک ؟!

+نوشته شده در جمعه 1388/10/11ساعت0:2توسط کیوان | |


بعد از اونهمه حرفای درست و نادرستی که به این گروه زده شد وتهمت های بیجایی که نسبت داده شد،بالاخره کار ما در این تابستان تمام شد.

چیزایی که باید گفته میشد درجواب بعضی از بچه ها،چندین بار گفته شده دیگه نیازی به تکرار نیست.فقط لازمه این گفته بشه که چنین برنامه ای لازم بود تا خیلی از مسائل روشن بشه و راه خیلی چیزا هم باز بشه.ما مطمئنیم همه حتی اونایی که ترسیدن اسمشون بیاد بالا فهمیدن که چنین برنامه ای نکات جالب کم نداشت.

مشخص بود که مخالفت با کار ما فقط از طرف چند نفری بود که جو رو آشفته کردن ولی راه به جایی نبردند.وبلاگهای دیگه که همین کار ما  رو انجام دادند با عکس العمل خیلی نرم تر و منعطف تری از طرف بچه هاشون مواجه شدند ولی ماها که اولین ورودی بودیم که همه از برنامه های مختلفمون وهمچنین صمیمیتمون تعجب کرده بودن اینطوری برخورد کردیم.

ببینید دوستان درسته که وب ما رو خیلیها از خارج ازکلاس میان و میبینن ولی این دلیل نمیشه که دیگه ما بیایم و فقط مطالبی رو بزاریم و بنویسیم که مناسب دید همگان باشه.نه،اصلا وابدا این حرف درست نیست...

هیچ اشکالی نداره،مگه ما وب تشکیل دادیم واسه کی؟واسه خودمون یا دیگران؟

یه عده تو این ماجرا خیلی بهشون برخورد که دوستاشون به بعضی از نکته های اخلاقیشون اعتراض کردندکه این غیر منطقیه...

بعضی ها معترض به اینکه چرا نظرات با اسم مستعار تایید میشن غافل از اینکه عزیزان اینجا "دلنوشته"اسمشه نه یه وب رسمی درنتیجه نظر دادن با مستعار اشکالی نداره،طبیعی هم هست...

درسته که ما خودمون در بعضی موارد تاکید داشتیم روی نوشتن اسم اصلی ولی همه جا نمیشه این خواسته رو داشت...

عوامل سوءاستفاده گر وتندرو هم که تا تونستند بی ظرفیتی خودشونو ثابت کردند...

امیدواریم هر اتفاق خوب وبدی که در این وبلاگ در طی این مدت اتفاق افتاد،همین جا دفن بشه که با شروع کلاسها تاثیر خاصی روی روابطمون نداشته باشه...امیدواریم.

خیلی از نظرات بودن که تایید نشدن چون توهین آمیز بودند واگه کسی فکر میکنه در این زمینه تبعیضی یا حق خوری بوده،بدونه سخت در اشتباهه...

البته گفته میشه که قطعا این آخرین کار گروه مار نیست و ما حتما ادامه میدیم...

قبول میکنیم که شاید بعضی جاها به دلیل مسائلی که اجتناب ناپذیر بودند یه مشکلاتی پیش اومد که زود هم جمع وجور شد هر چند یه عده شلوغش کردند که دلیلش هم اتکاء صد درصدی حرفاشون به احساساتشون بود که این طیعی و قابل پیش بینی بود.

خیلی از حرفایی که دوستای صمیمی شاید نمیتونستند به همدیگه بگن اینجا گفته شد که این خودش خیلی کمک به بهبود و استحکام روابط میکنه همچنین در مورد انتقاد هاییکه بچه ها از هم داشتند هم مفید بود...

این اختتامیه ی گروه مار بود در جریان نقد وبررسی...

اگه نظری دارید میتونید رو این حساب کنید که حتما به نظراتتون اهمیت داده میشه...

اوقات خوشی رو براتون آرزومندیم

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت16:41توسط هیئت نویسندگان MAR | |


به ترتیب اعلام آمادگی دوستان در مطلب قبل،اینچا مورد نقد و بررسی قرار میگیرند.

با تشکر

مورد اول: خانم....مریم خواجه زاده 

مورد دوم: آقای....شهریار کلاهی 

مورد سوم:خانم...سیمین دخت مجاهدین

مورد چهارم:آقای...محمد متین راد

مورد پنجم:خانم...پریا نوبخت

مورد ششم:آقای میلاد نوروزی راد

مورد هفتم:آقای محسن رضایی

مورد هشتم:آقای خشایار عباسی

مورد نهم:خانم فرشته شاکور

مورد دهم:خانم عاطفه محمدی نژاد

مورد یازدهم:خانم فاطمه محمد جعفری

مورد دوازدهم:آقای مجید لطفی

مورد سیزدهم:آقای افشین شیری

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت5:15توسط هیئت نویسندگان MAR |

دیشب نوبت نفر بعدی بود که مورد نقد قرار بگیره ولی از اونجاییکه دیدیم که ما(مار)کاملا همکلاسیهای بی وجدانی هستیم!! و اینکه شاید خیلیهامون هنوز به اون حد نرسیدیم که بتونیم درست و سنجیده همدیگه رو نقد کنیم فعلا اینکار رو متوقف کردیم.

متاسفیم برای این همه ظرفیت..........................

متاسفیم برای این همه جنبه..............................

متاسفیم برای این همه حس همدوستی..................

متاسفیم برای این همه نسبتهای خوب که به هم میدیم...........

متاسفیم برای این همه جرات و شهامت نظر دهندگان با اسم مستعار در مورد خواهرها و برادرانشون........

متاسفیم برای دوستای خوبی که خیلی خوب تونستن فقط لباس دوستی بپوشن.........

متاسفیم برای مسلمونهای بی سحری روزه بگیری که روزه شون فقط آب وغذا نخوردنه........

متاسفیم برای اون همه نیت خوبی که ما برای این کار داشتیم.........

متاسفیم برای خودمون و شما که به نحو احسنت جوابمون رو دادید.............

متاسفیم برای سارا مراد نیا که خیلی خوب قضاوت کرد...........             

اینقدر همه از این طرف و اون طرف اومدن توی وبلاگهای ما و گفتند  به به چه جو صمیمی دارید خوش به حالتون...دیدیم و دیدید چه دشمنی از طرف یه عده پشت این صمیمیت نهفته بود.

شاید کار مار کاملا درست نبوده باشه ولی به خدا قسم همه اینا لازم بود تا ما ها بفهمیم تا ماها بدونیم که تا چه اندازه هوای هم رو داریم تا همدیگه رو بهتر بشناسیم تا...تا...تا............................

بارها گفتیم دوباره هم میگیم:هدف ما توهین به کسی نبوده همچنین میدون دادن هم نبوده اگر هم چند نظری بالا اومد و زود پاک نشد،دلیل داشت.اونایی که از کار مار خرده گیری میکنند بدونن که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هرچی بوده اغراق یه عده خاص بوده و بس.

تا حالا هر چی مشکل پیش اومده وتمام ناراضیها از خانمها بودند(نمیدونیم چرا؟؟)،خب عزیزان ما که از همون اولش اعلام کردیم و نظر سنجی هم گذاشتیم که اگه دوست دارید و مایلید تا دیگران در موردتون نظر بدن اعلام کنید.اینا کیا بودن که با عجله وحتی زودتر از آقایون اومدن و در مورد خانمها نظر دادند؟اگه اینقدر بدشون میومد و می ترسیدند از نقد شدنشون پس این کارها برای چی بود؟وقتی که ما با این همه استقبال مواجه شدیم دیگه فکر نمیکردیم اینطوری بشه!.اگه خانمهایی مثل X&Y که خیلی دلسوز هستند ودیگر خانمها ازشون انتظار دارند با این پروسه موافق نبودند همون اول اعلام میکردند نه اینکه بعدش بیان و خودسرانه اقدام به حذف نظر بدون اجازه بکنند.

حالا هم دیر نشده،ما به زودی نظرات مطالب رو BLOCK میکنیم واما اگر کسی دوست داشت نقد بشه باید با اسم خودش نظر بذاره تا اونوقت ما در قالب یه مطلب جدید به ادامه کار بپردازیم...

دوباره میگیم ما از همه کساییکه در جریان این ماجراها ناراحت شدند معذرت میخوایم.کمتر کسی تونست مقصود ما رو از این کارمون بفهمه ولی اشکال نداره،به قول یکی از بچه ها قرار نیست وهمچنین منطقی هم نیست که در یک جمعی همه با یک موضوع جدید و ناگهانی موافق باشند.

ما میخواستیم این جریان رو تا آخر تابستون ادامه بدیم ولی...

از اینکه یه مدت توی وب دلنوشته ها وقت شریف و مفیدتون رو گرفتیم،از اینکه به همتون توهین زشت کردیم و از اینکه حرمت همه و همچنین وبلاگ رو شکوندیم معذرت موکد میخوایم.

فقط به نظراتی اهمیت و البته پاسخ داده خواهد شد که با اسم حقیقی نوشته بشن.

موفق باشید

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت15:36توسط هیئت نویسندگان MAR | |

سلام.اینجا اسمش دل نوشته هاس دیگه؟نه؟

منم امروز اومدم حرف دلم رو بنویسم.اومدم بگم خیلی دلگیرم...

از همه ی خانم ها و آقایونی که به راحتی به هم توهین می کنن دلگیرم...

از اونهایی که همدیگه رو مسخره می کنن دلگیرم...

از اونهایی که وارد حریم خصوصی همکلاسی هاشون میشن دلگیرم...

از اونهایی که دیگران رو آزار میدن و از خدا نمی ترسن دلگیرم...

از گروه مار که سلاح میده دست بچه ها که با هم بجنگن دلگیرم...

می خواین مسلمون ایرانی رو براتون تعریف کنم؟

مسلمون ایرانی کسیه که نمازشو سر وقت می خونه.سی روز ماه رمضون رو روزه می گیره.اونم بی سحری!!! همین مسلمون ایرانی همکلاسی هاشو مسخره می کنه.به خودش اجازه میده به شخصیت دیگران توهین کنه یا زمینه رو برا توهین آماده کنه.اونم با اسم مستعار.آخه کی می فهمه اون سارا بود که فلانی رو مسخره کرد؟نمی دونید چقدر مسخره کردن فلانی توی جمع حال میده.آخرت؟؟اینا همه کشکه!! اگه هم پرسیدن تو بودی میگم نه! یه دروغ کوچیک که مهم نیست.مهم اینه که من باید سی روز گرسنگیییییییییییی بکشم.گرسنگی نکشم می رم تو جهنم.اما اگه بکشم دیگه هر کاری کنم می رم تو بهشت!!!!!!!!!

حق الناس؟؟؟ نه من حق الناسی به گردنم نیست.آخه سر سوزنی از مال کسی برنداشتم.این مهمه.آزار دادن دیگران و ناراحت کردنشون که حق الناس نیست بابا!

اصلا اگه کسی ناراحته چرا خودش نمیاد بگه؟ مرادنیا تو چه کاره ای؟تو چرا کاسه ی داغ تر از آشی؟

کسی هم که اعتراض نکرده.پس من دیگه وجدانم راحت!!!!!!!

مسلمون ایرانی رو شناختین؟

آره.خیلی دلگیرم...

 

 

برای گروه مار سوء تفاهم نشه.طرف صحبت من فقط ایشون نیست.همه ی اونهایی هستن که بی وجدانن.ایشون به بی وجدانها میدون میده.راستی من نمی دونم چرا مطلبم با اسم یک دوست روی وبلاگ میاد.من سارا مرادنیا هستم.نمی دونم چرا این طور شد.به هر حال از یک دوست معذرت می خوام

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت18:52توسط یک دوست |

سلام.

برای اعلام نتایج "ترین های کلاس" رای هر فرد تو هر "ترین" شمارش شده  و تو هر زمینه یا همون "ترین" یه خانم و یه آقا که حداکثر رای رو کسب کردن به عنوان "ترین" معرفی شده اند.

در ضمن اعتراض به هیچ وجه وارد نیست.

حال نتایج به شرح زیر می باشند:

با نفوذ ترین: آقای عباسی و خانم نوبخت.

SMS باز ترین: خانم مجاهدین و آقای کلاهی.

Missed Call باز ترین: آقای امیر میجانی و خانم مجاهدین.

بدخط ترین: خانم دیلمانی و آقای کلاهی.

خوش خط ترین: آقای ایزدیان و خانم مجاهدین.

عصبی ترین: خانم زیلایی و آقای تیموری.

پایه ترین: آقای کلاهی و خانم مجاهدین.

خوش اخلاق ترین: خانم داودی و آقای عباسی.

بداخلاق ترین: آقای تیموری و خانم امامی مقدم.

پر حرف ترین: خانم مرادنیا و آقای نوروزی.

مهربون ترین: آقایان صادقی پور،موسوی  و خانم مرادنیا.

بیکار ترین: خانم فضلی نژاد و آقای اکبری.

با حال ترین: آقای نوروزی و خانم مرادنیا.

خرخون ترین: خانم ها کیانی٬ معاشی و آقای متین راد .

ماست ترین: آقای عنافچه و خانم شفیعی.

سر به زیر ترین: خانم سنان زاده  و آقای عنافچه.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/19ساعت19:8توسط هیئت نویسندگان MAR | |